برای چهل چراغ عشق من
سلام سلام به یکدونه من که هر روز شیرینی اش بیشتر زندگی منو شیرین می کنه
تو یه حبه قند بزرگی که من تا آخر عمرم همه ی چایی هام را با اون می خورم
این روزها خیلی خیلی دوست داشتنی شدی ومن عاشقتم ،عاشق این که هستی
ولی به جز دده هیچی نمی گی...
الهی قربونت برم که صبح هاپو شده بودی...
با این که تو تخت خوابیدی ولی دلم برات تنگ شدی...
چند تا داستان نامه از سامیار با تصویر :
باغ ارم و امان از سامیار...

از این روز با دوربین جدید عکس گرفتم و اینجا دروازه قران هست و
رفتیم ناهار بخوریم...

اینجا حسابی برای خودت بازی کردی ....

لباسهای نو که برات از دبی خریدم پوشیدی...


این شروع ورودت به باغ ارم هست که فکر کنم با تو دیگه هیچ وقت
اونجا نرم...

توی تمام حوضچه ها پریدی و جیغ زدی و حسابی خودت را خیس کردی

ببین با کفشت چی کار کردی وای وای

با دستت آب می کشیدی روی سرت وبرای اینکه دعوات نکنیم دست می زدی
شدی موش آب کشیده...


برای چهل چراغ عشق من
